دلتنگی، چند خط روایت و یک آرزو؛
روزنامهای که برای مادر، بوی امرالله میداد

مجتبی قربانی
به گزارش تیترشمال و به نقل از پایگاه خبری تحلیلی بلاغ– بعضی روایتها را نمیشود با پایان یک گزارش تمامشده دانست؛ روایتهایی که از دل یک دیدار آغاز میشوند، روی کاغذ جان میگیرند و سرانجام دوباره به همان خانهای برمیگردند که قصه از آنجا شروع شده است. قصه این بار، قصه یک مادر بود؛ مادری که نزدیک به ۱۶ سال، یک آرزو را در دل نگه داشته بود؛ اینکه خاطره و سرگذشت فرزند شهیدش جایی نوشته شود، نامش دیده شود و مردم بدانند «امرالله» که بود.
چند هفته پیش، خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی بلاغ به خانه این مادر رفت؛ خانهای که هنوز جای خالی پسر ۱۸ سالهاش را در خود داشت. آن دیدار، روایت سالهای دور را دوباره زنده کرد؛ از آخرین بدرقه زیر قرآن تا شلمچه، از بیمارستان مشهد تا آخرین آههای فرزندی که دیگر سخن نگفت و از مادری که چهار دهه است با خاطرات او زندگی میکند.
آن روز، مادر از آرزویش گفت؛ ساده و بیپیرایه، بدون انتظار چیزی جز اینکه نام امرالله نوشته شود.
روایت او نوشته شد: مادر، هنوز از شلمچه برنگشته است!
اما قصه اینجا تمام نشد.

روایتی که به خانه مادر برگشت
چند روز پس از آن دیدار، روایت زندگی شهید امرالله امیری ابتدا در رسانه بلاغ و سپس روزنامه تیرنگ منتشر شد.همان روایتی که روزی در گوشه خانهای در جویبار، میان سکوتهای طولانی مادر، بغض خواهر و خاطراتی که از دل سالها بیرون کشیده شده بود، شکل گرفت؛ روایتی از پسری ۱۸ ساله که چهار دهه از رفتنش گذشته بود، اما هنوز در خانه مادر جای خالیاش دیده میشد.اما برای ماجرا، انتشار گزارش پایان راه نبود.
این بار نوبت آن بود که روزنامه، خودش راهی خانه مادر شود؛ همان مادری که در دیدار نخست، یک آرزو را بارها و بارها تکرار کرده بود؛ اینکه نام امرالله جایی نوشته شود، مردم او را بشناسند و نام فرزند شهیدش میان کلمات یک رسانه دوباره زنده شود.
روزنامه را به دست مادر دادیم. چند لحظه نگاهش روی صفحه ماند. شاید همه کلمات را نمیتوانست بخواند، شاید بعضی جملهها را مثل گذشته به خاطر نمیآورد؛ اما عکس، نام و روایت امرالله برایش غریبه نبود.
او میدانست این همان چیزی است که سالها انتظارش را کشیده بود.
کاغذی که برای مادر، فقط روزنامه نبود . مادر روزنامه را گرفت. آرام آن را روی خودش کشید؛ درست مثل پتویی که آدم در یک شب سرد، خودش را در آن میپیچد.
روزنامه را در آغوش گرفت. دستهایش را روی کاغذ کشید و صفحه را نوازش کرد. چند بار به تصویر و نام فرزندش نگاه کرد.
برای لحظهای، روزنامه دیگر یک روزنامه نبود؛ برای او انگار تکهای از امرالله بود که پس از سالها به خانه برگشته بود.
مادر آن را روی خودش کشید و نوازش کرد. چشمهایش پر از شادی شده بود، پر از اشک. شادیای آرام، از جنس همان شادیهایی که شاید فقط یک مادر میتواند معنای آن را بفهمد.
او سالها منتظر همین لحظه بود. سالها میگفت چرا نام شهید من جایی گفته نمیشود؟ چرا کسی از امرالله نمیگوید؟ چرا مردم او را نمیشناسند؟
و حالا، نام امرالله روی روزنامه آمده بود؛ تیتر اول روزنامه… نه در یک جمله کوتاه، نه در یک فهرست اسامی، بلکه در روایتی از زندگی کوتاه، جبهه، مجروحیت، بیمارستان، شهادت و مادری که هنوز پس از چهار دهه از شلمچه برنگشته است.
آرزوی ۱۶ ساله، بالاخره رسید . برای مادر، این روزنامه حاصل یک اتفاق ساده نبود. پشت این شادی، سالها انتظار بود. ۴۰ سال دلتنگی، گویی به وصال رسیده بود!
حدود ۱۶ سال بود که آرزو داشت خاطره و سرگذشت فرزند شهیدش در یک روزنامه منتشر شود؛ آرزویی که شاید برای بسیاری کوچک به نظر برسد، اما برای مادری که تمام داراییاش از فرزند، چند عکس، چند خاطره و یک نام بر سنگ مزار است، معنای دیگری داشت.
روزنامه چاپ شد و گزارش به دست مادر رسید، اتفاقی افتاد که شاید برای مخاطب فقط یک تصویر باشد، اما برای یک خبرنگار، معنای واقعی کار رسانه را به نمایش میگذارد؛ مادر روزنامه را گرفت، به نام فرزندش نگاه کرد، آن را روی خودش کشید و مثل پتویی گرم در آغوش گرفت؛ کاغذ را نوازش کرد و با چشمانی پر از شادی، برای کسانی که صدای فرزندش را به گوش مردم رسانده بودند، دعای خیر کرد. گویی روزنامه، قطعهای از فرزندش بود که در آغوش کشیده است!
این بار اما آرزو، دیگر آرزو نبود. به خانه رسیده بود. مادر، روزنامه را به سینه چسباند. لحظهای که روزنامه را روی خودش کشید، شاید برای یک خبرنگار فقط یک تصویر باشد؛ اما برای مادر، معنای دیگری داشت. کاغذ را نوازش میکرد. چنان آرام و با احتیاط، انگار دست روی صورت فرزندش میکشید.
گویی چهار دهه فاصله، برای چند دقیقه کنار رفته بود. گویی امرالله دوباره از راه رسیده بود؛ نه با لباس رزم، نه از شلمچه، نه از بیمارستان مشهد؛ این بار در چند صفحه روزنامه.
مادر خوشحال بود. آنقدر خوشحال که برای خبرنگار و همه کسانی که در تحقق این آرزو سهمی داشتند، دعای خیر کرد.
دعای یک مادر شهید، شاید سادهترین و در عین حال عمیقترین تشکری باشد که میتوان شنید.
او چیزی نمیخواست. نه هدیهای، نه تجلیلی، نه مراسمی. فقط میخواست نام فرزندش شنیده شود. و حالا نام امرالله، به خانه برگشته بود.
بعضی مادران، فرزندانشان را دوباره به دنیا میآورند. چهار دهه از شهادت امرالله گذشته است؛ اما روایت آن روزها هنوز برای مادر تمام نشده است.
گزارش ما با جملهای تمام شده بود که این خانه هنوز بوی امرالله میدهد. اما حالا میشود گفت این بو، از دیوارهای آن خانه عبور کرده است. روایت امرالله از خانه مادر بیرون آمده و روی کاغذ نشسته است؛ روی کاغذی که مادر آن را در آغوش گرفت و نوازش کرد.
او روزنامه را روی خودش کشید؛ شاید برای اینکه برای چند لحظه، گرمای فرزندی را احساس کند که ۴۰ سال است دیگر در خانه نیست. امرالله رفت؛ اما نامش ماند. و مادری که سالها چشم به راه شنیدن نام فرزندش بود، سرانجام به آرزویش رسید.
پایان یک گزارش، آغاز یک خاطره
گزارش نوشته شد و روی کاغذ نشست؛ اما ارزش واقعی آن، زمانی خودش را نشان داد که روزنامه به دست مادر رسید. مادر، روزنامه را گرفت؛ نگاهی به نام و تصویر فرزندش انداخت و بعد، کاری کرد که شاید هیچ کلمهای به اندازه آن نتواند معنای یک آرزوی برآوردهشده را روایت کند…
آن لحظه، برای ما فقط پایان یک گزارش نبود؛ پاسخ یک رسانه به اعتماد مادری بود که سالها منتظر مانده بود.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰